چهارشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۸

شعری از برتولت برشت


دختر كوچولو پرسيد:

اگر كوسه ها آدم بودند با ماهي هاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟

اقاي كي گفت: البته! اگر كوسه ها آدم بودند

توي دريا براي ماهيها جعبه هاي محكمي ميساختند

همه جور خوراكي توي آن ميگذاشتند

مواظب بودند كه هميشه پر آب باشد

هواي بهداشت ماهي هاي كوچولو را هم داشتند

براي آنكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد

گاهگاه مهماني هاي بزرگ برپا ميكردند

چون كه

گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است

براي ماهي ها مدرسه ميساختند

و به آنها ياد ميدادند

كه چه جوري به طرف دهان كوسه شنا كنند

درس اصلي ماهيها اخلاق بود

به انها مي قبولاندند

كه زيباترين و باشكوه ترين كار براي يك ماهي اين است

كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقديم يك كوسه كند

به ماهي كوچولو ياد ميدادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند

وچه جوري خود را براي يك آينده زيبا مهيا كنند

آینده يي كه فقط از راه اطاعت به دست مي آيد

اگر كوسه ها آدم بودند

در قلمروشا ن البته هنر هم وجود داشت

از دندان كوسه تصاوير زيبا و رنگارنگي مي كشيدند

ته دريا نمايشنامه اي روي صحنه مي آوردند كه در آن ماهي كوچولوهاي قهرمان

شاد و شنگول به دهان كوسه ها شيرجه ميرفتند

همراه نمايش آهنگهاي محسور كننده اي هم مينواختند كه بي اختيار

ماهيهاي كوچولو را به طرف دهان كوسه ها ميكشاند

در آنجا بي ترديد مذهبي هم وجود داشت

كه به ماهيها مي آموخت

"زندگي واقعي در شكم كوسه ها آغاز ميشود"

تلنگر

مادر

مردي مقابل گل فروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود.

وقتي از گل فروشـي خارج شد، دختري را ديد که روي جـدول خيابان نشستـه بود و هق هق گريـه مي کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد: دختر خوب، چرا گريه مي کني؟

دختر در حالي که گريه مي کرد، گفت: مي خواستم براي مادرم يک شاخه گل رز بخرم ولي فقط 75 سنت دارم در حالي که گل رز 2 دلار مي شود. مرد لبخندي زد وگفت: با من بيا، من براي تو يک شاخه گل رز قشنگ مي خرم.

وقتي از گل فروشي خارج مي شدند، مرد به دختر گفت: "مادرت کجاست؟ مي خواهي تو را برسانم؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به قبرستان آن طرف خيابان اشاره کرد.

مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.

مرد دلش گرفت، طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مايل رانندگي کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.

پدر

شب از نيمه گذشته بود. پرستار به مرد جواني که آن طرف تخت ايستاده بود و با نگراني به پيرمـرد بيمار چشم دوخته بود نگاهي انداخت.

پيرمرد قبل از اينکه از هوش برود، مدام پسر خود را صدا مي زد.

پرستار نزديک پيرمرد شد و آرام در گوش او گفت: پسرت اينجاست، او بالاخره آمد.

بيمار به زحمت چشم هايش را باز کرد و سايه پسرش را ديد که بيرون چادر اکسيژن ايستاده بود.

بيمار سکته قلبي کرده بود و دکترها ديگر اميدي به زنده ماندن او نداشتند.

پيرمرد به آرامي دستش را دراز کرد و انگشتان پسرش را گرفت. لبخندي زد و چشم هايش را بست.

پرستار از تخت کنار که دختري روي آن خوابيده بود، يک صندلي آورد تا مرد جوان روي آن بنشيند. بعد از اتاق بيرون رفت. در حالي که مرد جوان دست پيرمرد را گرفته بود و به آرامي نوازش مي داد.

نزديک هاي صبح حال پيرمرد وخيم شد. مرد جوان به سرعت دکمه اضطراري را فشار داد.

پرستار با عجله وارد اتاق شد و به معاينه بيمار پرداخت ولي او از دنيا رفته بود.

مرد جوان با ناراحتي رو به پرستار کرد و پرسيد: ببخشيد، اين پيرمرد چه کسي بود؟! پرستار با تعجب گفت: مگر او پدر شما نبود؟!

مرد جوان گفت: نه، ديشب که براي عيادت دخترم آمدم براي اولين بار بود که او را مي ديدم. بعد به تخت کناري که دخترش روي آن خوابيده بود، اشاره کرد.

پرستار با تعجب پرسيد: پس چرا همان ديشب نگفتي که پسرش نيستي؟

مرد پاسخ داد: فهميدم که پيرمرد مي خواهد قبل از مردن پسرش را ببيند، ولي او نيامده بود. آن لحظه که دستم را گرفت، فهميدم که او آن قدر بيمار است که نمي تواند من را از پسرش تشخيص دهد. من مي دانستم که او در آن لحظه چه قدر به من احتياج دارد...

دوشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۸

مردی که کوه را برداشت
همانی بود که از سنگریزه شروع کرد

جمعه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۸

بعضی ها

بعضي‌ها شعرشان سپيد است، دلشان سياه،

بعضي‌ها شعرشان كهنه است، فكرشان نو،

بعضي‌ها شعرشان نو است، فكرشان كهنه،

بعضي‌ها يك عمر زندگي مي‌كنند براي

رسيدن به زندگي،

بعضي‌ها زمين‌ها را از خدا مجاني

مي‌گيرند و به بندگان خدا گران

مي‌فروشند.

***

بعضي‌ها حمال كتابند،

بعضي‌ها بقال كتابند،

بعضي‌ها انبارداركتابند،

بعضي‌ها كلكسيونر كتابند

***

بعضي‌ها قيمتشان به لباسشان است،

بعضي به كيفشان و بعضي به كارشان،

بعضي‌ها اصلا‏ قيمتي ندارند،

بعضي‌ها به درد آلبوم مي‌خورند،

بعضي‌ها را بايد قاب گرفت،

بعضي‌ها را بايد بايگاني كرد،

بعضي‌ها را بايد به آب انداخت،

***

بعضي‌ها هزار لايه دارند

بعضي‌ها ارزششان به حساب بانكي‌شان است،

بعضي‌ها همرنگ جماعت مي‌شوند ولي

همفكر جماعت نه،

بعضي‌ها را هميشه در بانك‌ها مي‌بيني يا

در بنگاه‌ها.

بعضي‌ها در حسرت پول هميشه مريضند،

بعضي‌ها براي حفظ پول هميشه بي‌خوابند،

بعضي‌ها براي ديدن پول هميشه

مي‌خوابند،

بعضي‌ها براي پول همه كاره مي‌شوند.

***

بعضي‌ها نان نامشان را مي‌خورند،

بعضي‌ها نان جوانيشان را مي خورند،

بعضي‌ها نان موي سفيدشان را مي

خورند،

بعضي‌ها نان پدرانشان را ميخورند،

بعضي‌ها نان خشك و خالي ميخورند،

بعضي‌ها اصلا نان نميخورند،

***

بعضي‌ها با گلها صحبت مي‌كنند،

بعضي‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند.

بعضي ها صداي آب را ترجمه مي‌كنند.

بعضي ها صداي ملائك را مي‌شنوند.

بعضي ها صداي دل خود را هم

نمي‌شنوند.

***

بعضي ها حتي زحمت فكركردن را به

خود نمي‌دهند.

بعضي ها در تلاشند كه بي‌تفاوت باشند.

بعضي ها فكر مي‌كنند چون صدايشان از

بقيه بلندتر است، حق با آنهاست.

بعضي ها فكر ميكنند وقتي بلندتر حرف

بزنند، حق با آنهاست.

بعضي ها براي سيگار كشيدنشان همه جا

را ملك خصوصي خود مي‌دانند.

بعضي ها فكر ميكنند پول مغز مي‌آورد و

بي پولي بي مغزي.

بعضي ها براي رسيدن به زندگي راحت،

عمري زجر مي‌كشند.

بعضي ها ابتذال را با روشنفكري اشتباه

مي‌گيرند.

بعضي از شاعران براي ماندگار شدن چه

زجرها كه نمي‌كشند.

بعضي ها يك درجه تند زندگي مي‌كنند،

بعضي‌ها يك درجه كند.

هيچكس بي‌درجه نيست.

***

بعضي ها حتي در تابستان هم سرما

مي‌خورند.

بعضي ها در تمام زندگي‌شان نقش بازي

مي‌كنند.

بعضي از آدمها فاصله پيوندشان مانند پل

است،

بعضي مانند طناب و بعضي مانند نخ..

بعضي ها دنيايشان به اندازه يك محله

است، بعضي به اندازه يك شهر،

بعضي به اندازه كرة زمين و بعضي به

وسعت كل هستي.

بعضي ها به پز ميگويند پرستيژ

بعضي ها خيلي جورهاي مختلف هستند.

پنجشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۸

عشق را باید زندگی کرده باشی

عشق را باید زندگی کرده باشی.

باید پشت به آفتاب موهای خیسش را شانه کرده باشی تا،تار مویش را ندهی به دنیایی।

باید کنار تخت بیماریت یا بیماریش دستش را گرفته باشی تا آشنایی دستهایش را به هزار دست غریبه ندهی.

باید در آغوشت بچه شده باشد، گریسته باشد تا گهواره آغوشت را به هزاران آغوش بی آرامش ندهد.

باید سر گذاشته باشی بر زانوانش و گریسته باشی تا همرهیش را به هزار هزار پای بی همره نفروشی.

باید بوسیده باشیش... یواشکی , هرجا که شد . بالای پله ها، زیر درخت، کنار ساحل، در خانه. باید هزارها جا عاشقانه بوسیده باشیش تا طعم لبانش را به هزاران هزار لب بیطعم نفروشی.

باید گم کرده باشیش. باید گم کرده باشیش تا بعد از بازیافتنش، دقیقه های کنارش بودن را به هزارها هزار دقیقه با دیگری بودن عوض نکنی.

باید پناه برده باشی به آغوشش وقتی چیزی کدر کرده رابطه تان را. باید پناه برده باشی به آغوشش برای فرار از همه تنهایی جهان که بی او بر تو نازل شده. باید در آغوش هم فراموش کرده باشید کدورت را و به یاد آورده باشید عشق را. باید پناه برده باشی به آغوشش تا امن آغوشش را به نا امن هزاران هزار آغوش نبخشی.

باید زیسته باشد در درونت و زیسته باشی در درونش تا هیچ زیستنی را نخواهی بی او.

عشق را نباید قدم زده باشی. عشق را برای تماس دو تن نباید خواسته باشی. عشق را نباید گوشه دنجی دود کرده باشی. عشق را نباید در فنجان قهوه ای هورت کشیده باشی. عشق را نباید در اندام دیگری تنیده باشی. عشق را نباید بافته باشی چو فلسفه. عشق را نباید زاده باشی با ذهنت.

عشق را باید زندگی کرده باشی.

ساده دوستم داشته باش ...

http://www.mosbat20.blogfa.com

دوشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۸


مشترك گرامی،
احتراما به استحضار مي‌رساند در رايانامه (ايميل) شما، مورخ 25/10/1388 خطاب به خانوم ساناز (دوست دخترتان)، بهتر بود به جاي جمله «برو به جهنم» از جمله «عزيزم يه بار ديگه بهم فرصت بده» استفاده مي‌كرديد.
همچنين در پيامكي كه روز گذشته به تلفن همراه مسعود (همكلاسي‌تان) فرستاديد، املاي كلمه «مستاصل» را اشتباه نوشته بوديد.
ما صلاح شما را مي‌خواهيم
هيچ‌كس هم تنها نيست، يادتان نرود!
از طرف: مسئول بررسي رايانامه‌ها و پيامك‌هاي شما در مخابرات